دیشب مهمونی بودیم.خونه یه زوج جوان از بستگان. در واقع بهتره بگم خانوم خونه از بستگان ماست !
دقیقا همسن و سالیم.یک هفته از من بزرگتره.دختر خوبیه.شباهتهامون بهم زیاده. گاهی غصه ها و دغدغه ها و شادی هامون هم بهم شبیه هه.
خونواده داییم هم همراه ما اونجا دعوت بودن.
چون اولین بار بود با همسرم اونجا می رفتیم می خواستم حتما هدیه ببریم.اما از اونجایی که خودم از هدیه های مرسوم در چنین موقعیتهایی که معمولا ظرف و ظروفن بدم میاد( و تازه ظرفها معمولا از اون نوعین که روی دست طرف مونده و می خواد از شرش راحت بشه!) تصمیم گرفتم گل ببرم.گل رو خیلی دوست دارم.در هر شرایطی خوشحالم می کنه و از هدیه دادنش هم لذت می برم.
تصمیم گرفتیم گل رو همون کرج بخریم که تازه باشه.یه گل فروشی رو تصادفی انتخاب کردیم.خودم و ایوب 4 تا لاله زرد،دو دسته فرزیای نارنجی و سفید و حدود ده تا زنبق بنفش برداشتیم و گل فروش هم به سفارش خودمون گرد کنار هم چیدشون.خیلی زیبا شد.این ترکیب رو آزمایش کنید.خیلی دیدنی خواهد شد!
رفتیم و صابخونه کلی به زحمت افتاده بود.خورش معروف شهرمون رو درست کرده بود با کلی غذاهای دیگه.کنار هم خوش بودیم.گفتیم و شنیدیم و خندیدیم.
بعد از شام من با خانوم میزبان تو آشپزخونه رفته بودم تا کمکش کنم که دیدم از توی یخچال یه کیک مربع شکل درآورد و روش شمع چید و گفت می خواستم تولدتو جشن بگیرم! از تعجب شاخ درآوده بودم. هم هیجان زده شده بودم هم شرمنده.اصلا توقع نداشتم تولد من یادش مونده باشه و تازه بخواد منو سورپرایز کنه.
همون موقع همسرش با یه عالمه بادکنک باد کرده اومد تو هال و خودش هم یه بسته با کاغذ سبز تیره بهم کادو داد(و البته یکی هم به زن داییم که 29 اسفند تولدشه) و همه شروع کردن به دست زدن و من و ایوب هم هاج و واج نگاه می کردیم!
خلاصه بساط تولد و عکس و دست زدن بپا شد.خیلی خوشحال شده بودم که از طرف کسی که اصلا انتظارشو نداشتم اینجور مورد محبت واقع شدم.این دومین سورپرایز تولدی امسالم بود(اولی توسط برادر همسرم بود که تو پست قبل توضیح دادم.)
خانوم میزبان ما درست یه هفته زودتر از من تولدشه این بود که خودشم از بعضی از مهمونا کادو گرفت.من یه مقدار معذب شده بودم که نمی دونستم همچو برنامه ای بپامیشه و کادو نیاوردم اما با این فکر که به هر حال گل رو آوردیم خودمو دلداری می دادم!
هدیه ام هم یه گلیم ماشینی پادری از ساخته های شرکت IKEA است که خونواده میزبان وارد کننده اش هستن.خیلی خوش آب و رنگه.ممنونم!
البته امروز صبح هم همسر جونم برام کلی هدیه خریده بود.شامل چند نوع وسیله برای ورزش که این روزها خیلی نیازمندشم.با توجه به تردمیل هدیه پارسال الان یه باشگاه کوچیک تو خونه برام ترتیب داده.ممنونم!
..........
خونواده میزبان ما ماشالا هزار ماشالا وضعیت مالی خیلی عالی ای دارن.برامون تعریف کرد که از همسرش برای تولدش یه لپ تاپ هدیه گرفته.همون لحظه اتفاقی افتاد که امواج منو از دیشب خط خطی کرده. زن داییم تو گوشم با مسخره گفت منم اعلام کنم شوهرم برام یه دسته گل خریده!
چون نمی خوام غیبت زن داییم رو برای کسی که می شناسدش بکنم اینجا می نویسم تا سبک بشم.
دایی من یه شغل متوسط و زندگی کاملا متوسط داره.
سال 85 سکته بدی کرده و کار براش خیلی سخته اما با این وجود برای خونواده اش بیشتر از توانش مایه می زاره.می دونم عیبهایی داره مثل ساکت و تودار بودن و زیاد مصاحب نشدن و کمک نکردن تو کار خونه به همسر خونه دارش اما یه چیزو مطمئنم و اون اینه که دلش خیلی پاکه ،سطح فکرش خیلی بالاست و یه ذره هم از همسر و بچه هاش دریغ نداره.
اینه که وقتی دیدم همسرش کادوش رو در قیاس با یه خونواده واقعا ثروتمند مسخره می کنه خیلی دلشکسته شدم.می دونم همسر داییم خیلی شاکیه که داییم نتونسته مرد ثروتمندی باشه.همیشه فکر می کنه خیلی داره از خود گذشتگی می کنه که از همسرش خونه میلیاردی و زندگی آنچنانی نمی خواد.( در واقع می خواد و اون نمی تونه فراهم کنه)
نمی خوام منکر علاقه همه آدمها منجمله خودم به ثروت و زندگی سطح بالا و کادوهای آنچنانی بشم، اما نون آور یه خونواده که داره تمام تلاششو می کنه و در حد توانش سعی می کنه همه چیز در اختیار خونوادش بزاره چه تقصیری داره که با یکی صد برابر قدر تر از خودش مقایسه و بعد مسخره بشه؟!
تازه من فکر می کنم یه زن هم باندازه یه مرد اگر نه ولی به هر حال تا حدی باید سعی کنه تو درآمد زایی خونواده نقش داشته باشه و مصرف کننده صرف نشه.یک از دلایلی که خودم دارم سعی می کنم شاغل باشم همینه.اما این زن دایی ما با وجود اینکه خیاط حرفه ایه حاضر نیست از این موقعیت که خانواده های زیادی دارن باهاش زندگیشون رو می گذرونن استفاده کنه و فقط توقعه و بس!
آی امان از این پول لعنتی!
اما یه چیزی که خوشحالم کرد این بودم که خودم ابدا چنین حسی نداشتم.خودم رو مقایسه نکردم و کادوهای همسر خودمو که می دونم شاید یک دهم کادوی اون خانوم قیمت داشته باشه رو خیلی دوست دارم.
می دونم صبح امروز بی خبر من رفته منیریه و دنبال اونا گشته تا به من کمک کنه ورزش کنم و تو راه کاهش وزنی که شروع کردم سریعتر برم جلو.
خوشحالم که هر عیب و ایرادی داشته باشم و هر چقدر ایوب رو گاهی با غر زدنها و گیر دادنهام اذیت کنم،تلاشش برای زندگیمون و شخصیت شغلی و اجتماعیشو دوست دارم و بهش احترام می زارم.
..........
بر خواهم گشت.
سال جدید هم شروع شد و می دونم همه مون کلی برنامه و آرزوی جدید براش داریم.خدا کنه آخر 87 از خودمون راضی باشیم.سال نو مبارک!
...
ما 4 روز قبل از عید رو خونه پدر و مادر همسرم بودیم و سال تحویل تا 4 فروردین رو هم خونه پدر و مادر خودم.برادر شوهرم هم با ما اومد و کلی همراهش خوش گذشت.
خونه مامان اینا یههفت سین با هم چیدیم که خیلی دوستش دارم.
...
وقتی خونه پدر و مادر همسرم بودیم ،یه برنامه عالی ترتیب دادیم و رفتیم به یه روستای کوهستانی و بکر و دیدنی در استان مجاور.انقدر دیدنی و بهاری بود که دوست دارم دوباره برگردم. عکسهاش رو از دست ندید: 1 ، 2 ، 3 ، 4 ، 5
...
یک روز و نیم هم کنار ساحل بودیم و از هوای عالی لذت بردیم.خیلی پشیمون شدم وقتیعکس طلوعی رو که برادر همسرم گرفته بود دیدم.آخه بیدار بودم و از سر تنبلی نرفتم ساحل.
...
روز سوم فروردین دچار درد معده و سو هاضمه شدم.اما نمی دونستم سردرد و حال بدم برای اینکه فشارم تا 6 پایین اومده.یادمه کنار میز ناهارخوری ایستاده بودم که دیدم خیلی بدجور حالم بد شده،کاملا حس کردم که خون به مغزم نمی رسه،دیگه چیزی نفهمیدم تا اینکه دیدم افتادم زمین و ایوب و مامان بابا دارن تکونم می دن و می گن چی شده؟ یادمه سعی کردم پاشم اما باز افتادم.نمی تونستم جواب مامانمو که یه ریز می گفت چته بدم.با هزار سختی مانتو تنم کردن و رفتیم بیمارستان.معلوم شد فشارم خیلی پایین بوده.چند تا آمپول زدم و سرم.
چون موقع افتادن سرم خورده بود به دیوار سی تی اسکن هم شدم که خوشبختانه چیزی نبود.البته خودم اصلا نفهمیدم سرم به دیوار خورده.
تجربه عجیبی بود و حسابی ترسیدم.تو همون حال فکر کردم دارم می میرم و گفتم خدایا من هنوز خیلی کار دارم!
...
مامان بابا و خواهرم و همین طور برادر شوهرم همراه ما اومدن تهران و امروز عصر رفتن.جاشون خالیه.
...
برادر همسرم خیلی موجود مهربونیه.20 سالش بیشتر نیست اما خیلی می فهمه و لطف داره.این روزا که با هاش بودم واقعا احساس می کردم منم یه برادر دارم.دیشب قبل از رفتنش منو با یه کیک تولد و دسته گل زیبا سورپرایز کرد.البته تا تولدم 1 هفته مونده بود اما اینجوری کادوم رو داد.
...
توی این چند روز دوبار رفتیم دربند.یه بار همراه یه جمع شلوغ و غروب.بار دوم هم برای کوهنوردی و صبح زود.اما ایوب کیفشو گم کرد و مجبور شد برگرده.خوشبختانه کیف پیدا شد و پول و مدارک توش از دست نرفت اما من همراهی همسرم تو کوه پیمایی رو از دست دادم.اما واقعا هوا عالی و لطیف بود.
...
توی تعطیلات فهمیدم یکی از دوستام مامان شده و یه نی نی ریز داره.اولش زیاد راضی نبود اما الان خوشحاله و منم خوشحالم و آرزوی سلامتی و یه خونواده گرم و شاد براش دارم.
...
دقت کردید بزرگترین امتیاز تعطیلات و سفر(البته بعد از دیدار عزیزان) اینه که باعث می شه دلتنگ روزمره و روتین زندگی و همون همیشگی ها بشیم؟
...
در آزمون دوره های ارشد فراگیر پیام نور شرکت کردم.می دونم چیز دندون گیری نیست و ارضام نمی کنه اما چون برای مسائل کاری بهش احتیاج دارم فکر می کنم تصمیم خوبیه.
...
من وقتی زیاد تر از معمولم بخورم احساس چاقی مفرط می کنم و معمولا خودمو 10 کیلو چاق تر از واقعیت می بینم.الان هم بعد از این همه بیا و برو و بخو بخور همچین حسی دارم.
...
جان من حال نمی کنین من زیر پوستی 13 تایی نوشتم؟! می گین نه بشمارین!
دیروز با یه دوست خوب و تازه ، بیرون بودم.خوش گذشت..آخرین خریدهای پیش از سفر هم انجام شد. بعد از چند روز هم از پام کار کشیدم و از بهبود نسبی اش خوشحال شدم.
...
دیروز یه کتاب خریدم برای عیدی پسر عمه ام که راجع به نوروزه..خودم دارم ذره ذره می خوندمش تا رسیدم به رسمهای بخت گشایی در روز چهارشنبه سوری در شهرهای مختلف.
برای شهر ما نوشته بود دخترها می رن از روی پشت بام گردو پایین می اندازن،هر کی گردوش بشکنه اون سال می ره خونه بخت!
من اصلا یادم نمیاد همچو چیزی شنیده یا دیده باشم..باران جان تو چی؟
حالا ایوب همش سر بسرم می ذاره تو رو خدا سال ازدواجمون چند تا گردو شکوندی؟!
...
دیروز توی تاکسی یه خانومی کنارم نشسته بود و داشت با اهالی تاکسی درد دل می کرد.می گفت پسر 17 ساله اش کراک می کشه..مثل دیوونه ها رفتار می کنه.می گفت دیروز دلم براش سوخته و بعد از چند روز تو خونه راش دادم.
گفت همه پول و طلاهاشو برده و حسابی کتکش زده..دستش بشدت ورم کرده بود.خیلی دلم سوخت.بهش گفتم دستت رو ببر دکتر..اگه بد جوش بخوره حسابی اذیت می شی.
بقیه بهش گفتن برو پسرتو تحویل بده..
واقعا در چنین مواقعی یه حس ناتوانی بدی بهم دست می ده.نه راه حلی دارم و نه توان و اعتمادی برای کمک.
...
من و همسرم امسال رای نمی دیم.کل برگه های دفترچه اعتمادمون رو کندیم و تحویل دادیم.دیگه چیزی نمونده!
اما می رسم به بازی جالب و جذاب ترانه ها که بال بال می زدم یکی منو دعوت کنه! هم بازی رو دوست داشتم هم مبتکرش رو..تا بالاخره سین بانو جان به دادم رسید:
من ترانه های زیادی رو می شناسم که به قول همخونه آلوچه خانوم از شنیدنشون کهیر بزنم و حالم خراب بشه ..یا خیلی خنده ام بگیره و وقتایی که بخوام مسخره بازی در آرم بخندم و بشکن بزنم و بخوونمشون! اما ترجیح می دم الان به اونا فکر نکنم و اونایی که دوست دارم رو با وسواس انتخاب کنم:
1- از آلبوم "بی تو بسر نمی شود " استاد شجریان واقعا دلم با این شعر از عطار و صدای گرم استاد می لرزه:
ره میخانه و مسجد کدام است که هردو بر من مسکین حرام است
نه در مسجد گزارندم که رند است نه در میخانه کین خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهیست بجویید ای عزیزان کین کدام است
2- ترانه Dance me to the end of love لئونارد کوهن رو خیلی دوست دارم و همیشه این تکه اش رو بلند باهاش می خونم:
Dance me to the children who are asking to be born
Dance me through the curtains that our kisses have outworn
Raise a tent of shelter now,though every thread is torn
Dance me to the end of love
Dance me to the end of love
3- ترانه " گل لاله " با شعر و صدای شهریار قنبری که شور خاصی برام داره:
لا لا لا لا دیگه بسه گل لاله بهار سرخ امسال مثل هر ساله
هنوزم تیر و ترکش قلبو می شناسه هنوز شب زیر سرب و چکمه می ناله
نخواب آروم گل بی خار و بی کینه نمی بینی نشسته گوله تو سینه
آخه بارون که نیست ،رگبار باروته سزای عاشقای خوب(کرد) ما اینه
نترس از گوله دشمن گل لادن که پوست شیره پوست سرزمین من
اجاق گرم سرمای شب سنگر دلیل تا سپیده رفتن و رفتن
نخواب آروم گل بادوم ناباور گل دل نازک خسته،گل پرپر
نگو باد ولایت پرپرت کرده دلاور قدکشیدن رو بگیر از سر
دوباره قد بکش تا اوج فواره نگو این ابر بی بارون نمی زاره
مثل یار دلاور نشکن از دشمن ببین سر می شکنه تا وقتی سر داره
نزاشتن همصدایی رو بلد باشیم نزاشتن حتی با همدیگه بد باشیم
کتابای سفید و دوره می کردیم که فکر شب کلاهی از نمد باشیم
نگو رفت هزار آفتاب ،هزار مهتاب نگو کو تا دوباره بپریم از خواب
بخوون با من نترس از گوله دشمن بیا بیرون،بیا بیرون از این مرداب
نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره نگو تقدیر ما صد تا گره داره
به پیغام کلاغای سیاه شک کن که شب جز تیرگی چیزی نمیاره
نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره نخواب وقتی که خون از شب سرازیره
بخوون وقتی که خوندن معصیت داره بخوون با من،بیا تا من نگو دیره
سکوتت شیشه های شبنمی داره ولی خشم تو مشت محکمی داره
عزیز جمعه های عشق و آزادی کلاغ پر بازی با تو عالمی داره
نخواب ای حسرت سفره،گل گندم نباش تو دالونهای قصه سردرگم
نخواب رو بالش پرهای پروانه که فریاد تو رو کم داره این ..؟
4- بعدی ترانه " خار" با صدای کوروش یغمای ه.برای من این ترانه خیلی عزیز و خاطره انگیزه.تو اولین روزهای عاشقا نه مون ایوب این آهنگ رو برام ای میل زد و گفت این ترانه زبان حالشه.
خیلی کم گوشش می دم چون دلم نمی خواد برام یه ترانه عادی و روزمره بشه.هنوزم وقتی می شنومش گریه ام می گیره.جالبه تا وقتی اینو برام نفرستاده بود نشنیده بودمش اما تو همون بار اول شنیدن عاشقش شدم.
مثل خارم رو زمین توی صحرا تو مثل بارون تندی،داری سبزم می کنی...
5- ترانه My Immortal با صدای آمی لی رو هم خیلی دوست دارم.
6- یه سرود انقلابی هست به نام " آفتابکاران" با صدای مرحوم عاشور پور..خیلی زیباست:
سر اومد زمستون،شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
کوهها لاله زارن،لاله ها بیدارن
تو کوهها دارن گل گل گل آفتابو میکارن
توی کوهستون،دلش بیداره
تفنگ و گل گندم داره میاره
توی سینش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره، جان جان، یه جنگل ستاره داره
سر اومد زمستون،شکفته بهارون
گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون
لبش خنده نور
دلش شعله شور
صداش چشمه و یادش آهوی جنگل دور
توی کوهستون،دلش بیداره
تفنگ و گل گندم داره میاره
توی سینش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره، جان جان، یه جنگل ستاره داره
7- و یه آواز دیگه که عاشقشم " جان جهان " استاد شجریانه که هربار بشنوم توش غرق می شم:
جان جهان دوش کجا بوده ای نی غلط اندر دل ما بوده ای...
خیلی خوشحالم تو این بازی شرکت کردم.خیلی مزه داد.
پ.ن: متاسفانه همه لینکایی که می خواستم فیلتر بودن!