<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[دیروز،امروز و فردا هایم]]></title>
		<link>http://rouznegar.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[اینجا دفتر یادداشتهای روزانه منه...از خودم و روزهام،غمها و شادی هام اینجا می نویسم.]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟]]></title>
					<link>http://rouznegar.blogsky.com/1387/05/28/post-53/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">دیروز روز سختی رو گذروندیم.حدود ظهر همسرم مریض شد و حالش بهم خورد.خیلی ناگهانی کل دستگاه گوارشش انگار زیر و رو شد.یه <a href="http://maneliskitchen.blogsky.com/">غذای جدید</a> برای اولین بار،با کلی ذوق پخته بودم..همون جور موند و رفتیم به درمانگاه نزدیک خونه.دکتر درمانگاه یه تشخیص عجیب غریب داد و هیچ دارویی هم تجویز نکرد.اومدیم خونه و فیلم دیدیم.اما کم کم تب و لرز و بی حالی عجیبی اومد توی تموم تنش.خیلی ترسیده بودم.با عجله اومدیم یه بیمارستان نزدیک و تا 2 نیمه شب اونجا بودیم.معلوم شد دکتر درمانگاه تشخیصش اشتباه بوده،و تشخیص عفونت دستگاه گوارش دادند. امروز هم خونه است و خدا رو شکر بهتره.داره کتاب می خونه!</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">..........</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">فقط خدا می دونه دیشب چقدر ترسیده بودم.فکرهای وحشتناک می کردم و لحظه ای که وارد بیمارستان شدیم من داشتم گریه می کردم.کاش یاد بگیرم کمی افکارم رو مثبت کنم!</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">حس عجیبی بود.خانواده کوچک دو نفره ما همراه هم توی بیمارستان بود.نمی دونم چجوری بگم اما با همه غمی که داشتم یه وحدت و یگانگی قشنگی بین خودمون احساس می کردم.</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">همون چند ساعت چقدر دلم برای شیطونی های روزمره اش که با اون چهره بی حال و مظلوم انگار فراموش شده بودند تنگ شد.</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">..........</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">قسمت خنده دار ماجرای دیشب این بود که تا وارد شدیم بنده به عنوان همراه یه برگه رو امضا کردم که باهاش تعهد می دادم می دونم اینجا بخش خصوصیه و حق هر گونه اعتراض رو از خود سلب می کنم!</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">..........</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">و قسمت سپاس مربوط می شه به دایی عزیزم که مثل همیشه با مهربونی و حضور گرمش پشتمون رو گرم کرد و تا نیمه شب باهامون بود.</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">..........</span></p><p><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">همیشه سلامت باشید و خیلی از خودتون مواظبت کنید.تا بعد!</span></p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 18 Aug 2008 14:19:05 GMT</pubDate>
					<comments>http://rouznegar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=53</comments>
          <guid>http://rouznegar.blogsky.com/1387/05/28/post-53/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[یک برش کوتاه]]></title>
					<link>http://rouznegar.blogsky.com/1387/05/22/post-52/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">شبه و دیر وقت. توی یک پیتزافروشی بزرگ و شلوغ هستیم.گاهی با هم حرف می زنیم و من گاهی مردم رو نگاه می کنم.همیشه از این کار لذت بردم.دوست دارم آدم ها رو نگاه کنم..به حرف زدن و خندیدن و نگاهشون دقت کنم.گاهی یه چهره ناخودآگاه رازی با خودش داره و یا حس عجیبی رو منتقل می کنه..جوری که داستان سرایی می کنم و خودم اون حضور چند لحظه ای رو ادامه می دم.</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">روبروم خانومی نشسته که به نظر من خیلی زیباست.دختر کوچولویی هم داره که اونم خیلی ملیحه و من همش دنبال شباهت هاش با مادرش می گردم.</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">میز کناری اونها هم دختر و پسر جوانی نشسته ان.دختر صورت عجیبی داره...احساس می کنم پسر خیلی براش ارزشمنده.خیلی می خندند و حسابی سرحالند.</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">یه جفت دیگه هم درست کنار ما هستند.. حین حرف زدن لبخند کشداری بهم می زنن.تماشایی و لذت بخشه.</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">میز پشت ما نوزادی دارند که بحدی کوچولوست که انگار همین حالا از بیمارستان به رستوران آمده..گاهی گریه می کنه و صدای ظریفش توی اون همهمه گم می شه.</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">ما هم این میانه دنیایی داریم.همسرم اتفاقات روزش رو با آب و تاب برام تعریف می کنه و منم لبخند زنان گوش می دم.خیلی گرسنه ایم و توی شلوغی انتظارما طولانی می شه و در نتیجه حرفهامان زیاد.</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">موقع رفتن از پسر کوچولوی دم در طبق معمول 3 تا اسکاچ می خرم که همیشه توی کشو آشپزخانه انبار می شن.می دونم چیزی به اون نمی رسه و شاید جزیی از شبکه ای باشه و ...اما مهم اینه که نگاه و صورتش مقاومت ناپذیره و ما همیشه تسلیم !</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">برمی گردیم و من فکر می کنم چندین و چند دنیای رنگارنگ با غم ها و شادی ها و دلهره های متفاوت و شبیه زیر سقفی جمع شدیم تا لحظاتی از زندگی همزمان و هم مکان باشیم.</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">اسرار آمیز و دوست داشتنی است...</span></p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 12 Aug 2008 12:30:57 GMT</pubDate>
					<comments>http://rouznegar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=52</comments>
          <guid>http://rouznegar.blogsky.com/1387/05/22/post-52/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[نیمه خالی لیوان]]></title>
					<link>http://rouznegar.blogsky.com/1387/05/09/post-51/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">زندگی در جریانه.روزهای بیست و هفت سالگی من با شتاب تمام میگذرن و تموم می شن،بی خیال نسبت به اینکه من این روزها کمی آشفته ام و دنبال آرامشی هستم تا بفهمم کجام و باید چیکار کنم.</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">هنوز یاد نگرفتم در زمان حال زندگی کنم و دلشوره های آینده رو بزارم برای وقتی که تبدیل به &quot;حال&quot; شدن.</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">نمی تونم به بیکار شدنم فکر نکنم،که خوشبختانه این یکی مربوط به اکنون منه.نمی تونم به دعواهای پدر و مادر همسرم قهر اومدن&nbsp; مادر شوهر پنجاه و دو ساله ام و برنامه هایی که هرروز بدون اینکه از من بپرسه می ریزه فکر نکنم و حتی فکرم رو توسعه ندم به این فکر نکنم که اگه بخواد قهرشو همیشگی کنه زندگی ما به کجا می کشه.</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">نمی تونم به این فکر نکنم که آیا همسرم قدر این روزهایی که دارم آشوب خونواده شون رو تحمل می کنم خواهد دونست یا نه.</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">نمی تونم به این فکر نکنم که الان می تونستم عروسی باشم و خوش بگذرونم،اما به خاطر برنامه مادر شوهرم نرفتم و اون هم الان برنامه دیگه ای&nbsp;داره و اینجا نیست. شوهرم مجبور شده برای تحویل پروژه سرکار باشه و من روز تعطیلم رو تنها با یه عالمه فکر و خیال می گذرونم.</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">چرا انقدر مثبت فکر کردن،منفی ها رو دور ریختن و در زمان حال بسر بردن سخته؟ اصلا چرا من باید این همه بقیه رو درک کنم اما کسی این زحمت رو بخودش درباره من نمی ده؟!</span></p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Wed, 30 Jul 2008 11:39:42 GMT</pubDate>
					<comments>http://rouznegar.blogsky.com/Comments.bs?PostID=51</comments>
          <guid>http://rouznegar.blogsky.com/1387/05/09/post-51/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
