X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1388

لحظاتی هستند توی زندگی که اسمشان را می گذاریم ناب.

توصیفشان که  می کنیم می گوییم خاصند و ویژه،که براحتی نمی شود توضیحشان داد.دوست داریم یکجوری نگهشان داریم که شاید روزی برای کسی که خیلی عزیز است مثلا بچه مان شرحش بدهیم!

یا فقط برای خودمان بماند و گاهی دوباره نگاهش کنیم و قلبمان تند تند بزند یا اشک توی چشممان جمع شود...

انقدر دوستش داریم که می ترسیم فراموش بشود...سعی می کنیم با عکسی یا فیلمی و شاید شرح و نوشته ای نگهش داریم...

خوب یاد گرفته ایم که زندگی می تواند بی رحم باشد،بگذرد و همه جیز را جوری ببرد که دلمان پر از حسرت شود.

گاهی این ترس مجبورمان می کند همان لحظه دست بکار شویم.شاید هم ترس نیست،این تلاش برای ثبتش،شاید تولد همان لحظه باشد به شکل مثلا هنرمندانه تری که دلمان را خوش کند!

مثل امروز من که وسط درس خواندن کتاب عظیم الجثه بازاریابی کاتلر را می گذارم زمین تا شرح یک لحظه کوتاه با تو بودن را بنویسم.لحظه ای که بارها دیده بودمش اما اینبار دلم می خواهد بماند.

واقعه خاصی اصلا به نظر نمی آید! یک لحظه معمولی بعد از کار روزانه و تلاشهای همیشگی است،بعد از تعریف کردنهای همیشگی از اتفاقات روز،بعد از سربسر هم گذاشتن و خوردن شام.

اینکه بین همان حرف زدنها ناگهان ساکت بشوی و با یک لبخند گوشه لب،درحالی که چشمهایت برق می زند خیره بشوی به چشمهای من و من دلم بلرزد...بهمین سادگی.

نه اصلا خوب شرح ندادم،اما خیالم راحت شد که دارمش...با خواندن این نوشته همیشه بیاد خواهم آورد!