X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 20 آذر‌ماه سال 1387

 

 

اصلا انگار نه انگار که من توی یه شهر با کوههای بلند که بارون اونها رو تبدیل می کرد به یه معجزه ای از بنفش و زیتونی بزرگ شدم!

اصلا انگار نه انگار که چند سال از عمرم رو محسور بودم تو کوههای پوشیده از جنگل های سبز و وحشی!

اصلا انگار نه انگار که تو این شهر وقتی به زبان مادری حرف می زنم چشمهایی منو نگاه می کنند!

من وقتی تو رو می بینم احساس می کنم همه چیز ممکنه ،یه جور ریاضیات بی منطقی به ذهنم حکمفرما می شه که می گه من یه روز روی قله ات خواهم بود.

آخه احساس می کنم تو مثل یه ستون محکم کشور پر طلاتم و شناور منو نگه داشتی.