X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1387

دیروز روز سختی رو گذروندیم.حدود ظهر همسرم مریض شد و حالش بهم خورد.خیلی ناگهانی کل دستگاه گوارشش انگار زیر و رو شد.یه غذای جدید برای اولین بار،با کلی ذوق پخته بودم..همون جور موند و رفتیم به درمانگاه نزدیک خونه.دکتر درمانگاه یه تشخیص عجیب غریب داد و هیچ دارویی هم تجویز نکرد.اومدیم خونه و فیلم دیدیم.اما کم کم تب و لرز و بی حالی عجیبی اومد توی تموم تنش.خیلی ترسیده بودم.با عجله اومدیم یه بیمارستان نزدیک و تا 2 نیمه شب اونجا بودیم.معلوم شد دکتر درمانگاه تشخیصش اشتباه بوده،و تشخیص عفونت دستگاه گوارش دادند. امروز هم خونه است و خدا رو شکر بهتره.داره کتاب می خونه!

..........

فقط خدا می دونه دیشب چقدر ترسیده بودم.فکرهای وحشتناک می کردم و لحظه ای که وارد بیمارستان شدیم من داشتم گریه می کردم.کاش یاد بگیرم کمی افکارم رو مثبت کنم!

حس عجیبی بود.خانواده کوچک دو نفره ما همراه هم توی بیمارستان بود.نمی دونم چجوری بگم اما با همه غمی که داشتم یه وحدت و یگانگی قشنگی بین خودمون احساس می کردم.

همون چند ساعت چقدر دلم برای شیطونی های روزمره اش که با اون چهره بی حال و مظلوم انگار فراموش شده بودند تنگ شد.

..........

قسمت خنده دار ماجرای دیشب این بود که تا وارد شدیم بنده به عنوان همراه یه برگه رو امضا کردم که باهاش تعهد می دادم می دونم اینجا بخش خصوصیه و حق هر گونه اعتراض رو از خود سلب می کنم!

..........

و قسمت سپاس مربوط می شه به دایی عزیزم که مثل همیشه با مهربونی و حضور گرمش پشتمون رو گرم کرد و تا نیمه شب باهامون بود.

..........

همیشه سلامت باشید و خیلی از خودتون مواظبت کنید.تا بعد!