سه‌شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1387

روز پنج شنبه گذشته بود که مادر شوهرم به ما زنگ زد و گفت پدر شوهرم مشکل معده اش عود کرده و خیلی حالش بده و اورژانس رفته و ...

روز جمعه هم به همین منوال سپری شد تا اینکه به کمک یکی از بستگان تونستیم بلیط هواپیماشون رو همینجا جور کنیم.شنبه ساعت 2:30 رسیدن خونه.

همون روز عصر رفتیم دکتر و خدا رو شکر الان اوضاع بهتره.پدر شوهرم چند مرحله آزمایش داره که فکر کنم تا آخر هفته تموم بشه و دکتر درمان اصلی رو شروع کنه.

اما بشنوید از ماجراهای این چند روزه همجواری با خانواده همسر.

مادر شوهرم زن مهربون و اجتماعی ای هستش و البته خیلی خوش تعریف.گاهی شده تایم گرفتم که دو ساعت پشت هم  حرف زدیم.دیروز پدر شوهرم بشوخی بهش گفت تو باید روزی 3 کیلو مربا بخوری تا انرژی لازم برای این همه حرف زدن رو داشته باشی.من اصلا نتونستم جلوی خودمو بگیرم و خندیدم.خوشبختانه مادر شوهرم این چیزها رو به دل نمی گیره و خودش هم خندید!

یه ویژگی دیگه مادر شوهر گرامی اینه که خیلی تند و فرزه.با توجه به آرام و خونسرد بودن من تو کار خونه و فرز بودن اون تا من میام بفهمم دنیا دست کیه خودش کارها رو به سبک و میل خودش انجام می ده.

در نتیجه جای همه چی تو یخچال و کابینت ها عوض شده و من برای پیدا کردن هر چیزی یا باید بگردم یا از ایشون سوال کنم!:D

تموم این چند روز با همه مشغله ای که داشتیم هر شب مهمون داشتیم.کسانی که عیادت پدر شوهرم میان و شام هم می مونن.اینه که همش در حال پخت و پزو بشور بساب بودم و  برای اینکه از فرزی مادر شوهرم سو استفاده نکرده باشم زیاد اجازه ندادم در این دو زمینه فعالیت کنه!

وسط این شلوغی شرکتی که به لطف یکی از دوستان بهش معرفی شده بودم و مصاحبه داده بودم منو پذیرفت و مجبور شدم چند بار هم برم اونجا تا از شنبه کار رو شروع کنم.

خلاصه هفته شلوغ پلوغ و در عین حال بامزه ای رو دارم می گذرونم.با وجود همه  نا هماهنگی ها (که مسلما بین آدمهایی از خونواده های متفاوت وجود داره) کماکان خونواده همسرم به نظرم خوب و ساده و دلنشینن و دوست داشتنی ان.

.....

ممنونم که وقتی بخاطر  این چند روزه ازم تشکر کردی و جواب دادم وظیفه ام بوده، گفتی نه از لطفت بود. از قدرشناسی ات خوشحال شدم.