سه‌شنبه 13 آذر‌ماه سال 1386

چند وقت پیش ساروی کیجا یه سری نوشته توی وبلاگش گذاشت(تحت عنوان "ازت متنفرم")،از خاطراتی که داشت و دوستشون نداشت.همون موقع فکر کردم این راه خوبیه برای تخلیه خاطرات اینچنینی.امروز منم مال خودمو اینجا گذاشتم به امید اینکه به خودم و شاید دیگران کمک کنه:

وقتی به روزهای دانشگاه و خوابگاه فکر می کنم همیشه خاطرات با تو بودن آزارم می ده.اشتباه کردم.تو می تونستی یه دوست و همکلاسی باشی،اما نه اون نقشی که من برای تو قائل شدم.من می خواستم همه جوره دوستت باشم،اما تو نه.شاید هم می خواستی و بلد نبودی،یا من نمی فهمیدم.

 هر چند همیشه می دونم بزرگترین اشتباه مال من بود که فکر می کردم باید با هم اتاقیم  یه دوستی فوق العاده داشته باشم...یا شاید مثل خانواده!.

وقتی اومدیم دانشگاه کم سن و سال بودیم.من تنها بودم.با دوستای زمان مدرسه احساس یکرنگی نمی کردم.دلم یه دوست تمام و کمال می خواست.یادم نمی یاد چجوری شد که به تو فکر کردم.برای واقعه ای به وسعت دوستی.

خیلی با هم فرق داشتیم. شهرهامون از هم هزار کیلومتر فاصله داشت ،هم از لحاظ مسافت و هم فرهنگ.

من از خونواده ای اومده بودم که همه با کتاب می خوابیدند و بیدار می شدند ، همه دنبال آرمانهای از دست رفته جامعه بودن.. و تو مادری داشتی که تو خونه تون جاسات قرآن بسیج برپا می کرد و بهت باورانده بود که دختری به آیه های قرآن خندیده و سوسک شده...!ومن دلم خواست نقش یه دوست مشوق و راهنما رو بعهده بگیرم.

از دوستیت با مریم(از دوره مدرسه) برای من یه داستان باشکوه ساختی..و من ساده و بی تجربه بودم.باورت کردم.وقتی فهمیدی دلم می خواد باهات صمیمی باشم درست مثل اینکه ازت خواستگاری کرده باشم برام ناز کردی! یادمه خیلی قشنگ یادمه که داستانی ساختی به این قرار: که سمیه(هم اتاقی دیگه مون)خیلی دلش می خواد من فقط با اون باشم..و من دیوانه هم مثل اینکه دارن عشقمو ازم می دزدن حسودی کردم و رابطه ام رو با سمیه سرد کردم.ترم اول تموم شد.

من خودم خودمو تحت فشار روحی گذاشته بودم.برای این ماجرای مسخره.چند واحد درسی رو افتادم.می دونم،هیجده ساله بودم و خام،ولی همیشه به این قسمت قضیه که می رسم با خودم خیلی عصبانی می شم.

ترم دوم قرار بود اتاق ما جمعیتش نصف بشه...باید می رفتم و نمی موندم.باید از اون اتاق لعنتی می رفتم ولی موندم.ترم دوم بود که اومدی گفتی پسر عمه ات و پسر خاله ات عاشق سینه چاکتن(والبته چند نفر که همه دکتر و وکیل بودن!) گفتی پسر خاله ات موقعیتش خوبه و پسر عمه ات موقعیتش بد،(نه درس خونده،نه کار داره و نه پول)اما تو مجبوری! با اون ازدواج کنی و بهش اوکی دادی.

یادمه این مجبوری تو برام معمایی شده بود،ازت می پرسیدم مامان و بابات مجبورت می کنن؟می گفتی نه اونا مخالفن ولی من مجبورم!...می گفتم دوسش داری؟جواب می دادی نه!

چقدر نقش یه آدم افسرده و از دست رفته رو بازی می کردی.من هم غمگین شده بوم، غصه ات رو می خوردم و سعی می کردم نجاتت بدم! منطقم کار نمی کرد که به استدلال ضعیفت محل نزارم و درگیر درس و روابط خودم تو دانشگاه باشم.

فکر می کردم تو غمگینی و باید هواتو داشته باشم، دوست داشتم بشنوم که من یه دوست تمام عیارم(که البته نشنیدم)، تابستون هزینه سنگین تلفن رو بخودم تحمیل می کردم تا به تو زنگ بزنم و روحیه بهت بدم.تو چندان به من زنگ نمی زدی ..و اگر من چند روز دیر می کردم باهام کج خلقی می کردی. و من سعیمو می کردم تا بیشتر زنگ بزنم.

نمی خوام بی انصاف باشم.ترم سوم سعی کردی به من تو درسا کمک کنی.تو درسها از من قوی تر بودی..اما نا خود آگاه به من در تو زمینه درسی فخر می فروختی.من اعتماد به نفس درسیمو از دست داده بودم، و بدتر می شدم.همیشه تا قبل از این روزها خودم و دیگران منو آدم باهوشی می دونستند، من تو خیلی چیزها از تو بهتر بودم ، اما ساده بار اومده بودم و رسم  آدمهای مثل تو رو نمی دونستم!

 بدترین قسمت قضیه اونجایی بود که همیشه درس می خوندی،خیلی هم می خوندی اما می گفتی نمی خونم!مسخره اس ولی این دروغ گوییت منو آزار می داد.البته در این مورد همه هم کلاسیهام با من متفق القول بودن..همه می دونستن تو زمینه درس عاشق خالی بندی و رقابت هستی.( و من یادم بود که روز اول خوابگاه به من گفتی خونمون معالی آباد شیرازه و چند روز بعد و البته چون هم اتاقی همشهری داشتی گفتی از اهالی یکی از شهرستانهای کوچیک فارسی!)

 روی روابط من با سایر بچه ها(پسر و دختر) حساس بودی و من به حساسیتت اهمیت می دادم.من هم حساس بودم(و خیلی اشتباه کردم) و تو به حساسیت من اهمیت نمی دادی.چیکار کرده بودم که تو تونستی تو موضع قدرت باشی؟وقتی حالا فکرشو می کنم می بینم اون روزها همیشه ناراحت بودم و دوستت نداشتم،اما چرا نمی تونستم خودمو رها کنم؟ از یه رابطه مثلا دوستی بیمار؟

من همچنان سعی می کردم کمکت کنم زمینه ای پیدا بشه تا از مجبوری در ازدواج با پسر عمه تجدید نظر کنی،که بنظرم ادامه تحصیل میومد.یادمه اصلا بدم میومد بهش فکر کنی(که البته می دونم اشتباه می کردم.)تشویقت کردم درس بخونی ،و تو بیشتر باد کردی و فکر کردی یه نابغه حسابی هستی.نمی دونستم این مجبور بودن که می گی برای اینه که پسر عمه رو می خوای اما خجالت می کشی اونو بخوای و اعتماد به نفسشو نداری که بگی.و بعدها اینو فهمیدم.

سال سوم بهتر بودم و کمی کمتر در گیر این قضیه .تو خوشت نمیومد که من کمتر درگیرت هستم ولی سعی می کردی بروی خودت نیاری.همه کارهای اتاق رو بعهده گرفته بودم البته نه بخاطر تو، بخاطر اینکه غذای دانشگاه بهم نمی ساخت و تازه آشپزی رو کشف کرده بودمو ازش لذت می بردم.اما بچه ها فکر می کردن دارم برای کمک به درس خوندنت برای فوق اینکارو می کنم.و منم بدم میومد.این شاید بخاطر این بود که بچه ها می دونستن من به تو قول دادم کمکت کنم تا تو خوابگاه برای کنکور بخونی.

سال سوم که داشت تموم میشد دیگه فهمیده بودم ،بزرگ شده بودم، و دنبال برنامه های خودم بودم.همین روزها بود که با ایوب،دانشجوی فعال دانشکده مجاور آشنا شدم. یه دوستی معمولی داشتیم ،اما من خیلی زود عاشق شدم.ایوب منو بخودم بر می گردوند و تازه داشتم با حضورش شبیه خودم می شدم.این خیلی لذت بخش بود.بماند که خودش هم چقدر دوست داشتنی بود. و تو خیلی بدت میومد.هم از این رابطه و هم از ایوب.

ایوب به من حرفی نمی زد.نمی گفت که دوستم داره یا نه،رابطه مون عالی بود.با هم تلفنی تماس داشتیم،گردشهای مفرح می رفتیم.به من فوق العاده احترام می ذاشت اما نمی گفت که من یه موجود ویژه هستم براش.اما من توی دلم می دونستم اونو دوست دارم و خیلی ناراحت بودم که تو دل اونو نمی دونم.روزهای سختی داشتم.آذر ماه بود که ایوب بهم خبر داد چون می خواد برای کنکور بخونه ،نمی تونه تا اسفند منو ببینه،اما خواهش کرد که هرازچند گاهی بهش زنگ بزنم.

می خوام منصف باشم.تو این روزها،با وجوداینکه ناراحت بودی کانون توجه ام نیستی و گاهی خیلی حال گیری می کردی،سعی کردی آرومم کنی و تشویقم کنی به درس خوندن.

تازه فهمیده بودم که چقدر برات مهم بود که من باهات باشم و بهت توجه کنم.

اسفند ماه اومد و ایوب بعد از کنکور با من قرار گذاشت.همون روز بهم گفت عاشقت هستم و این مدت رو ازت دوری کردم تا مطمئن بشم حسی که دارم بخاطر عادت بحضورت نیست.

خوب اون روز زیباترین روز زندگیم بود.خیلی شاد بودم و داشتم تو آسمونها سیر می کردم.غروب برگشتم به خوابگاه و تموم کسانی که ماجرای ما رو می دونستن از چهره ام فهمیدن چی شده.اما تو اون شب،که می دونستی چقدر برام مهمه،به بهانه ای با هام قهر کردی و یه کلمه بروی خودت نیاوردی.

خیلی باهام کج خلقی کردی.روزهای بدی داشتم تو خوابگاه. زیاد دعوامون می شد.برات سخت بود که با شرایط تازه من کنار بیای.اما خوشبختانه کم کم همه چیز بهتر شد.تو هم یاد گرفتی، همون طور که من یاد گرفته بودم.هم دیگه رو رها کردیم. باز هم تو دانشکده و خوابگاه با هم بودیم،اما این بار دیگه درست.

بعد از این شکل تازه، کم کم بیشتر دوستت داشتم.احترام و اعتماد بنفس بیشتری پیدا کردیم.تو فارغ التحصیل شدی و رفتی،اما من یه ترم از درسم مونده بود.یه ترم که همش با ایوب گذشت.روزهایی که بهترین خاطرات عمرم هستن.آذر همون ترم،خبر دادی که با پسر عمه ازدواج کردی.

هنوز گاهی با هم تلفنی حرف می زنیم.تو هنوز گاهی دروغ می گی،در مورد خودت، خانوادت و موقعیتت و استعدادت برام خالی می بندی،و هر وقت این کارو می کنی تمام خاطرات نا خوشایند رو برام زنده می کنی.

دلم می خواست ترم دوم از اون اتاق رفته بودم، و ازت فاصله گرفته بودم.. این اون نقطه ایه که در بازگشت به خاطرات ،دلم می خواست می تونستم تصحیحش کنم.شاید هم باید می موندم تا این چیزهایی رو که حالا می دونم یاد بگیرم.

اینکه در هر رابطه دوستی خالص باشم،اما اول خودمو دوست داشته باشم و هوای خودمو داشته باشم.

می دونم که تو ذاتت خوبه،نوشتن این متن الان منو  خیلی آرومتر کرد نسبت بهت.و خوشحالم که این چهار سال حداقل حسنش این بود که تو حالا دوست داری کتاب بخونی و اگه کسی بهت بگه فلانی موقع خوندن قرآن خندید و تبدیل به سوسک شد بهش می خندی.

پ.ن: به نظرمن دخترها تو سنین تی نیجری خیلی مستعد دوستی های نا سالم بین خودشون هستن.این تجربه خودمو  دوست دارم به دخترهایی که در این موقعیت قرار می گیرن بگم.