X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 1 آبان‌ماه سال 1386

این چند روزه نبودم، بخاطر اینکه اکانت روزانه ندارم و نمی خوام بخرم تا اعتیادم به اینترنت تموم بشه! و یه کمی تو پول تلفن صرفه جویی کنم.آخه از چهل و دوهزار تومن قبض آخر بیست هزار تومنش داخل شهری بود...!

دیروز بخاطر یه پیشنهاد کار که فکر می کردم خوب باشه یه مسیر طولانی رو با تاکسی و مترو رفتم.

اما کاری که توضیح دادن به دم ننشست و قبول نکردم.خورده بود تو ذوقم و تصمیم گرفتم پیاده یه مسیری رو بیام.

مغازه ها رو نگاه می کردم و فکر می کردم.تو این فکر بودم که بیام خونه و یه تمیزی حسابی و تو دل برو انجام بدم...

به ذهنم اومد بعد مدتها یه ته چین خوشمزه برای ایوب درست کنم.از جلوی دنیس تریکو رد می شدم که به سرم زد برم تو.یه ژاکتی رو نگاه کردم.ساده بود و بافت و جنس معمولی داشت بهرحال قیمتش برای اونچه که بود زیاد به نظرمیومد، اما مگه این خانوم فروشنده ول کن بود...می خواست هر طور شده من اون ژاکت رو بخرم.منم تو یه فرصت که حواسش به یه مشتری دیگه جلب شد در رفتم.

امروز ظهر توی تلویزیون یه برنامه از بهروز بقایی داشت پخش میشد.می گفت ما باید مهارت "نه" گفتن رو یاد بگیریم و به بچه هامونم یاد بدیم.

نمی تونین تصور کنین چند مورد یادم اومد که دلم می خواسته به کسی یا تقاضایی نه بگم و از روی رو دربایستی نگفتم.(همین طور صحنه نگاه کردن ژاکت که نمی تونستم راحت بگم نمی خوام بخرم و بهانه های بنی اسرائیلی می آوردم.)

با خودم تصمیم گرفتم رو بخش نه گوی وجودم کار کنم.باید بتونم به خودم فکر کنم و خواسته ها و اولویتهای خودمو در نظر بگیرم.مگه نه؟

توی موارد اندکی که پیش اومده نه به تقاضایی بگم ، بعدش دچار عذاب وجدان شدم، در حالی که می تونستم بخودم حق بدم که گاهی چیزی رو بخاطر خودم نپذیرم.

پ.ن1: امشب فیلم زیبای No End(بی سرانجام) اثر کیشلوفسکی رو دیدیم.خیلی خوشم اومد.

پ.ن2: دیشب نا خونده پنج نفر دیگه به خورنده های ته چینم اضافه شد.خوب شده بود...یا همه مودبانه اینطور گفتن.کاش همه کارهای خونه مثل آشپزی مفرح بود برام که انقدر برای انجام دادنشون عذاب نکشم.

پ.ن3: دلم می خواد به یه سفر دور و خوش برم...

پ.ن4: اگه زودتر برم سر کار عالی می شه...دو سه نوع مشکلو برام حل می کنه!