X
تبلیغات
رایتل
جمعه 13 مهر‌ماه سال 1386

امروز عصر با ایوب رفتیم بیرون.هوس ساندویچ کردیم و اونو توی ماشین خوردیم.با هم صحبت می کردیم و رسیدیم به اونجایی که چقدر دور و برمون خالی از دوسته.

هردومون شهرهایی که توش درس خوندیم و بزرگ شدیم رو ول کردیم و حالا اینجاییم.هرچند هم دیگه رو داریم اما بقول خانم شین منم یه احساس کمبودی در این زمینه حس می کنم.اینکه یه آدم یکرنگ، و هم جنس خودم  داشته باشم. خیلی ساده دلم می خواد دوستی همراهم باشه که از دغدغه های زنانه باهاش حرف بزنم، از چیزهایی بگم که یه زن می تونه بفهمه  و درک کنه.تو این موقعیت که از خواهر و خانواده ام هم دورم این موضوع برام پررنگ تر شده...

ایوب هم همین وضعیت رو داره...دانشگاه که بودیم دوروبرش پر دوست و رفیق بود.مخصوصا با یکیشون خیلی صمیمی بود.اما تهران که اومدیم خیلی سریع این رابطه سرد شد.شاهد بودم که ایوب چند باری زنگ زد و احوالپرسی کرد .می دونم تو شرایط پیچیده امروزی و راه دور نمی شه توقعی داشت اما این دوست از زدن ماهی یه اس ام اس هم دریغ کرد.

چند ماهه یه زوج باهامون دوست شدن...بچه های خوبین ، باهاشونم چندین بار این ور اون ور رفتیم اما نمی دونم چرا این رابطه منو ارضا نمی کنه. نمیخوام بگم ما بهتریم یا خدای نکرده اونا بد، ولی اون چیزی که من انتظارشو دارم از این روابط بدست نمی آرم.

نمی دونم شاید اشکال از خودمه...هرچند همیشه آدمی هستم که برای دوستیها از خودم مایه زیادی می زارم و همه جوره پایه ام...اما حس می کنم دیگه اون توان رو ندارم و محافظه کار شدم.

توی دوستیها  تجربه های مختلفی داشتم، اما انگار این دوست شدنهای خانوادگی شرایط سخت تری داره، لااقل تو ذهن من که اینطوره.

نمی دونم، منتظرم ببینم زندگی در این باره چی سر راهمون می ذاره( یا شاید راهم).

پ.ن: دارم سخت تلاشمو می کنم.امیدوارم زودتر یه کاری پیدا کنم و حال و هوام عوض بشه. اگه اوضاع خوب پیش بره باید تا اواسط آبان مشغول بشم.